مانیمانی، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 25 روز سن داره

مانی عشق مامان و بابا

بدون عنوان

        روز دوشنبه مورخ 08/09/89 وقتی فقط یه روز مونده بود تا خدا یه فرشته آسمونی رو بفرسته زمین تا ما ازش با کمک خدا مراقبت کنیم . خدا جون ازت ممنونم بابت فرشته ی دوست داشتنی که بهمون دادی .   شب سه شنبه تا ساعت 2 بیدار بودم و دلشوره داشتم چون مانی قرار بود در آلوده ترین هفته سال به دنیا بیاد و من از این بابت نگران بودم . فردا صبح یعنی 09/09/89 منو بابا امیر رفتیم دنبال مامان نرگس تا با هم بریم بیمارستان تا خدا پسمل گلم را بزاره تو بغلم .خدارو شکر همه چیز خیلی خوب پیش رفت . ساعت 7:45 تو اتاق عمل بودم ودر واقع اولین کسی بودم که قرار بود فارغ بشه خلاسه بعد از بی حسی موضعی ...
29 شهريور 1390

وقتی هنوز به دنیا نیامده بودی . . .

  مانی پسر عزیزم نمیدونی چقدر مشتاقم که تو رو هر چه زودتر تو بغلم بگیرم  هرچی به آخر نزدیکتر میشم دیرتر میگذره من دیگه شمارش معکوس را شروع کردم از خدا هم فقط سلامتی برای پسمل گلم میخوام . واییییییییییییییییی مانی تازگی حرکاتت بیشتر شده وقتی تکون میخوری دلم از این ور به اون ور میره خیلی بامزه شده تکون خوردن هات . ...
29 شهريور 1390

بدون عنوان

مانی جان پسملی گلم دیروز بردمت دکتر تا ببینم چرا سرفه میکنی دکتر گفت حساسیت هست و باید خیلی مراقبت باشم یه آمپول هم بهت زد و من خیلی غصه خوردم آخه تو خیلی مظلومی مامانی از دیروز تا حالا بخاطر داروهائی که میخوری بیحال شدی و همش خوابت میاد ایشا... زود زود خوب شی مامانی دیشب داشتی شام میخوردی و همه جارو به هم ریخته بودی مامانی ... ...
28 شهريور 1390

بدون عنوان

سلاااااااااااااااااااااام به پسملی گل خودم ........... امروز ٢٦ شهریور است و مانی عزیزم درست نه ماه و هفده روزش است . من چون وقت نمیکنم مطالب قبلی را درست کنم از امروز شروع میکنم به نوشتن تا مجبور بشم مطالب قبلی رو هم بنویسم .   مانی جان از روز ٥شنبه سرما خورده و همش سرفه میکنه و آبریزش بینی داره الاآن خونه مامان نرگسش هست و باهاش صحبت کردم داشت فرنی میخورد . تازگی خیلی بازمزه شده دست میزنه با انگشت اشاره اینور و اونور را نشون میده بای بای مکینه و خلاصه خیلی نمکی شده . یه سری از حرفهایی راکه مانی میزنه : آماما = مامان بَ بَ بَ = بابا آبَ = آب ای نی = می می - پستونک اَینی = امیر - ن...
28 شهريور 1390

فقط سی روز دیگه

مانی عزیزم پسر نازنینم فقط سی روز دیگه مانده که تو بیای تو بغل مامانی و بابائی .   دیشب موقع خواب اینقدر وول زدی که مامانی خوابش برد ولی بابا داشته با تو بازی میکرده و تو نصفه شبی یاد بازی کردن افتاده بودی ....  ولی از صبح تا حالا آروم خوابیدی . راستی مانی امروز خاله نیلوفر خونه ما بود با ماهانا ... از دست این ماهانا هر وقت بهش میگم مانی کجاست میاد بلوز منو میزنه بالا تورو نشون میده  تو هم وقتی که ماهانا پیش منه انگار کاملا" متوجه میشی و شروع میکنی دست و پا زدن ایشا... وقتی به دنیا آمدی کلی با هم دیگه بازی میکنید . ...
26 شهريور 1390

درباره ما ..

اسم من نسیم است و متولد ۲۳/۰۳/۱۳۶۲ هستم و اسم همسرم امیرحسین است و متولد ۱۶/۰۸/۱۳۶۰ هست . ما سال ۱۳۸۳ با هم آشنا شدیم  و در سال ۱۳۸۵ نامزد کردیم و بالاخره در تاریخ دوم فروردین ماه سال ۱۳۸۶ ازدواج کردیم  . ما همدیگه را خیلی دوست داریم و از اینکه داریم به یک خانواده سه نفره تبدیل میشیم خیلی خوشحال هستیم  . ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ بود که متوجه شدم به طور نا خواسته (البته از طرف خودمان نه از طرف خدا ما همیشه راضی هستیم به رضای خدا) باردار هستم اصلا" باورم نمیشد  برای همین صبح فردا دوباره تست خانگی را امتحان کردم باز هم مثبت شد بعد از اون رفتم سرکار تا بعد از ظهر با هیچ کس جز امیر در این رابطه صحبت نکردیم تا رفتی...
20 تير 1390